عاشق و مجنونت شدم
ناخوانده مهمونت شدم
کلي پريشونت شدم
اما بازم نيومدي
قهوه فنجونت شدم
شمعه تو شمعدونت شدم
خاکه تو گلدونت شدم
اما بازم نيومدي
برفه زمستونت شدم
رسوا و حيرونت شدم
چيک چيکه ناودونت شدم
اما بازم نيومدي
آفتاب و بارونت شدم
اشکاي لرزونت شدم
عطره گلابدونت شدم
اما بازم نيومدي
ماهه تو ايونت شدم
خراب و ويرونت شدم
گله گلستونت شدم
اما بازم نيومدي
سه ماه تابستونت شدم
الوند و کارونت شدم
دشتاي ايرونت شدم
اما بازم نيومدي
دنا و هامونت شدم
نزديکتر از جونت شدم
رگت شدم خونت شدم
اما بازم نيومدي
خادم و دربونت شدم
اسيره زندونت شدم
گلابه کاشونت شدم
اما بازم نيومدي
يه جوري مديونت شدم سنگه خيابونت شدم
راهيه ميدونت شدم
اما بازم نيومدي
تو سختي آسونت شدم
تو دردا درمونت شدم
ناجيه پنهونت شدم
اما بازم نيومدي
لباس و سامونت شدم
سارقه ايمونت شدم
چشماي گريونت شدم
اما بازم نيومدي
لباي خندونت شدم
گشنه شدي نونت شدم
آبه فراونت شدم
اما بازم نيومدي
هميشه ممنونت شدم
من ني چوپونت شدم
آب تو بيابونت شدم
اما بازم نيومدي
شعرايه ارزونت شدم
عمري غزل خونت شدم
تسليمه قانونت شدم
اما بازم نيومدي
گشنه مژگونت شدم
هلاکه چشمونت شدم
رفتم و قربونت شدم
اما بازم نيومدي...
+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 10:17  توسط مژگان
|
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با
لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ
آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای
در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید ،
با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشکی ازجنس غروبِ
ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا، شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا، تا کی،برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 10:12  توسط مژگان
|
روزای خیلی طلایی یادته؟
روزای خیلی طلایی یادته؟ روز ترس از جدایی، یادته؟
روز تمرین اشاره یادته؟ شب چیدن ستاره یادته؟
شعرای کتاب درسی یادته؟ یادته گفتی می ترسی ،یادته؟
عکسمون تو قاب عکس و ، یادته؟ بله بدون مکث و یادته؟
دستمون تو دست هم بود یادته؟ غصه هامون کم کم بود، یادته؟
چشم نازت مال من بود یادته؟ دیدن من غدغن بود یادته؟
روزگار قهر و آشتی یادته؟ هیج کس و جز من نداشتی ، یادته؟
رویاهای آسمونی ،یادته؟ قول دادی پیشم بمونی، یادته؟
روزای بی غم و غصه یادته؟ ببینم اول قصه یادته؟
عصر ابراز علاقه یادته؟ خبر خوش کلاغه ،یادته
دست گرمت تو زمستون یادته؟ شونه من زیر بارون یادته؟
واسه خنده اجازه یادته؟ اونا که می گفتی رازه ؛ یادته؟
یادته فال های حافظ تو حیاط ؟ یادته قسم جون شاخه نبات؟
گل سرخا رو نچیدیم یادته؟ یه روزی هم و ندیدیم ؛ یادته؟
حرفامون سر صداقت یادته؟ تو ، تو مجازات خیانت ، یادته؟
پنهونی سر قرارا ، یادته؟ تأخیرات توی بهارا یادته؟
گوش ندادیم به نصیحت، یادته؟ گشتنت دنبال فرصت یادته؟
دستات و میخوام بگیرم یادته؟ راستی تو ، بی تو می میرم یادت
دونه دادن به کبوتر یادته؟ خاطرات توی دفتر یادته؟
فال با نیت رسیدن یادته؟ طعم قهوه رو چشیدن یادته؟
واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟ روزی صد بار بی تو مردن ، یادته؟
یادته دعا، یادته دعای زیر طاقیا ؟ کنار بوته های عقاقیا ؟
زیر اون درخت گیلاس، یادته؟ با دوتا شاخه گل یاس؛ یادته؟
یادته گفتن راز ،به قاصدک ؟ یادته، چه قدر به هم گفتیم، کمک ؟
فکر بودن توی قایق یادته؟ تو به من گفتی شقایق، یادته؟
پیش هم بودیم نذاشتن، یادته؟ اونا ما رو دوست نداشتن ،یادته؟
نامه بدون امضاء یادته؟ اسم مستعار رویا ، یادته؟
طرح اون انگشتر من یادته؟ پاسخ مختصر من یادته؟
فال حافظ شب یلدا ، یادته؟ اسمم و گذاشتی شیدا یادته؟
چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون، یادته؟
چشمون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثل رودا ، یادته؟
گفتی ما باید جداشیم یادته؟
گفتی ما باید جداشیم یادته؟ گفتی باید بی وفاشیم ، یادته؟
یه دفه ازم بریدی ؛ یادته؟ خط رو اسم من کشیدی ؛یادته؟
گفتی عشق تو هوس بود یادته؟ گفتی خوب بود ولی، بس بود یادته؟
حلقه من دست تو دیدم؛ یادته؟
حلقه من دست تو دیدم یادته؟ کلی سرزنش شنیدم ؛ یادته؟
چشم من به چشمت افتاد یادته؟کاری که دست دلم داد ؛ یادته؟
+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 10:10  توسط مژگان
|
با انکه دوسثش دارم تنهایش میگذارم
خودش کوره راه جدایی را نشانم داد
من از ماندن و بودن وعشق گفتم
ولی او از رفتن و جدایی سخن گفت
میروم اما نگاهم مانده در راه
که گر صدایم کرد با تمام وجودم به سویش باز گردم

+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 17:38  توسط مژگان
|
کاش...
کاش نگاه مرا این چنین منتظر نمی گذاشت

+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 17:28  توسط مژگان
|
چند روزی است حال من دیدنی است
حال من از این و ان برسیدنی است
گاه گاهی بر رمین ظل میزنم
گاه بر حافظ تفال میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل امد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود انچه می بنداشتیم
+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 17:16  توسط مژگان
|
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند باشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 11:18  توسط مژگان
|
می خوام یه چیزی رو به همه عالم بگم بد جوری گیر کردم من اونا
خیلی دوس دارم ولی اون اصلا.....
نمیدونم
اما من یه دخترم میدونم عشق این حرفا رو نداره
ولی سخته
من غرورما زیر پا گذاشتم بهش گفتم دوسش دارم ولی اون به من گفت
از زندگیش برم بیرون برم واسه همیشه!!!
منم رفتم
اره رفتم ولی جوری رفتم که اون فکر میکنه رفتم
اما اون همه زندگی منه
هیچ وقت ازش دل نمی کنم چه بخواد چه نخواد من دوسش دارم
الان نمی دونم چی کار کنم ؟
خدای من یعنی من اشتباه کردم ؟
نباید میگفتم همه چیزم اونه؟؟
نباید خودم به خاطر دوس داشتنش کوچیک میکردم؟؟
نباید عاشق میشدم؟؟؟؟
........
وحید به خدا دوست دارم
اینا بفهم خواهش میکنم
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 11:58  توسط مژگان
|
با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم
دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم
از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم
دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم
موقع نوشتنا وقت اسم گذاشتنا
کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمیذاشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
اون از غصه توست
با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیذاشتم
حتی من به آرزوهات تو رو آخر میرسوندم
میرسیدی تو من اما آرزو به دل میموندم
هی میخواستم که بگم که بدونی حالمو
اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو
توی گفتن و نگفتن از چه روزهایی گذشتم
انقده رفتم و رفتم انقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
اون از غصه توست
هر چی شعر عاشقونست من برای تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 13:19  توسط مژگان
|
مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 10:45  توسط مژگان
|
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 10:41  توسط مژگان
|
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 10:40  توسط مژگان
|
هنوزم عاشق اونم كه عشقش آتشين باشه

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 10:37  توسط مژگان
|
دوست دارم همون ۲دنیا
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 10:36  توسط مژگان
|
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 10:35  توسط مژگان
|
من گفت خوبم به زندگیت برس!
از این دردناک تر وجود نداشت
" شکست ها در عین حال که دردناک هستند مقدمه و پلکان پیروزی نیز هستند." می خواهم تا آخرین
نفس بجنگم اگر بدانم هنوز هم دوستم دارد!
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 10:29  توسط مژگان
|
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 10:28  توسط مژگان
|
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 10:28  توسط مژگان
|
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 10:27  توسط مژگان
|
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 10:27  توسط مژگان
|